Sunday, May 27, 2012

ترک عادت

باید یکی از عادتهامو که نه خوبه نه بد و صرفن فقط یه عادته رو ترک کنم !
دیگه لازم نیس همه جا گوشیم همرام باشه !

دندون خراب

دندون خراب و باس کشید تا عفونی نشده ، یا منو بکِشین یا میکِشمتون !

نیازمندیها

یه ضربه
یه حرف
یه فحش و دعوا
یه تلنگر ...
هر چند وقت یه بار آدما لازم دارن که به همون بهونه بتونن گریه کنن ، که آروم شن ، که سبک شن !

[ هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم ]

قانون دنیای مجازی

یه قانونی هست که میگه : آدم هر چی تو دنیای واقعی کمرنگتر تو دنیای مجازی پررنگتر !

[اینو نیوتون نتونس به ثبت برسونه به من محولش کرد ]

بی باک

دیگر بی باک شده بود ، آنقدر که در رانندگی ترس به خود راه نداد و بعد از تصادف باک موتورش به گوشه ای پرت شد !

ماندگار

چه مانا ! چه ماندگار !
تو که میخواستی بروی چرا بوی عطرت را
که خاطره شد
که ماندگار شد
که خودِ تو شد
نبردی ؟

حال من

چرا نمی فهمند حال مرا
برگهای درخت
که ایستاده
به هلهله و شادی
این سو و آن سو میچرخند
به کدامین ساز ؟
اینجا فقط سوز است
که می لرزاند !

Friday, May 18, 2012

مخ

مخشو رو زمین پهن کرده بود ، هر کی از راه میرسید رو مخش راه میرفت !

صحنه

داشت فیلم میدید ؛
میگفت به صحنه های فیلم که میرسم رد میکنم !
رد میکرد ، به صحنه ها میرسید !

دیوار

دیوار به حرف اومده بود !
دلش به حال اون میسوخت ، آخه کسی نبود که باهاش صحبت کنه !

رم یا فلش مموری

خودا چرا رسیدگی نمیکنه عاخه ؟
اگه جای این مغزمون که گاه و بیگاه همه خاطرات و یادش میاد ، یه رم یا فلش مموری میزاشت که هر وخ خاستیم ازش استفاده کنیم بهتر بود و مام به جونش دوعا میکردیم ، والا !

ختم بابابزرگم

:| یاد ختم بابابزرگم افتادم ، میدونستم دیگه پیشمون نیس ولی نمیدونستم چرا !
نمیدونستم این همه رفت و اومد واسه چیه !
ولی ما خوشحال ، از اینکه بچه ها همه دور هم جمع شدن و با هم فقط به بازی بچگونمون فکر میکردیم !

تنهایی

من
ابی
هندزفری
جهان بینی
خیابان
شلوغی
تنهایی
تنهایی
تنهایی
.
.
.

حقایق

بعضی از حقایق اونقده تلخه که باس جرعه جرعه قهوه سر بکشی که کامت یه کم شیرین شه از این تلخی !

چشم شوره

بعضیام هستن که کارشون از این حرفا گذشته !
اسفند و که دود کنی هیچ ، اگه فروردین و اردیبهشت و هم دود کنی بازم چشمشون شوره !

بغض

بعضیا هستن که واسه حرف زدن میخانت ، وقتی ساکت میشی و چیزی واسه گفتن نداری خیلی محترمانه میزارنت کنار !
بعضی وختا بغض آدم و خفه میکنه و هیچی نمیتونه بگه ...

مرد

یه مرد ، تا وقتی مَرده و رو پاهاش استوار میمونه که عزیزی رو از دست نداده باشه ، از دست دادن عزیزش خوردش میکنه ، تیکه تیکه میشکندش !

سر و صدا

آنقدر در عشقبازی زیاده روی میکرد که سر و صدای همه اطرافیان درآمده بود ، مخصوصن تخت اتاقش !

باغبون

باغبون بود !
از بچگی به این کار علاقه داشت ، اون موقع گلای قالی رو آب میداد العان گلای باغ رو !

داشت مخ میزد !

میزد و میگفت : کم کم دیگه میاد !
ازش پرسیدم چی میزنی هرشب ؟
یه نگاه به من انداخت و خندید !
داشت مخ میزد !

پ ن : بعد از اینکه مخ بزنی چی/کی میاد ؟

مخ زن

از بس مهربون بود ، دلش نمیومد بزنه ، میگفت دردش میاد !
هیچ وقت مخ زنِ خوبی نشد !

دل با یه واو داخلش

یه زمانی بعضی از مردا راجه به رابطشون با جنس مخالف با عقلشون تصمیم میگرفتن ، بعضیام با دلشون !
اما العان نه با عقلشون تصمیم میگیرن نه با دلشون ، تصمیم گیری رو سپردن به *دل با یه واو داخلش* :دی

دشوییه دانشگاه

اون موقه ها در دشوییه دانشگامون جوری بود که از بیرون با یه سکه راحت میشد بازش کرد ، فاصله هم داشت سنگش از در
چند باری بچه ها رو اینجوری خفت کرده بودیم و کلی خندیده بودیم !
یه روز یکی از بچه ها رفت دشویی و ما هم یواش پشت سرش وارد شدیم ، با سکه در و که باز کردم و آماده ترکیدن بودم که یهو سرجام خشک شدم با دیدن اون صحنه !
در و که باز کردم بجای دوستم استاد تو دشویی بود با دیدنش آب شدم و رفتم تو زمین ، اصن نمیدونم چی شد که جم شدم ! بیرون که اومدم همه رو زمین افتاده بودن و شیکمشون تو دستشون بود !
در و اشتباه باز کرده بودم :دی
بعد از اون هیچ وخت از این کارا نکردم و نخاهم کرد :پی

شرکت تعاونی آهن کاران

یه بار از جلوی یه شرکت رد شدم ، سردرشو خوندم نوشته بود : " شرکت تعاونی آهن کاران "
یه فکرایی پیش خودم کردم و رفتم که مشغول کار شم !
یه تیکه آهن پیدا کردم و رفتم تو باغچه خونمون کاشتمش ، هرچی واستادم هیچی سبز نکرد !
با برنامه ریزی که کرده بودم میخاستم آهن کار نمونه شم ! ولی نشد که بشه !
این چه اسمیه که واسه شرکتتون میذارین ؟
خو چرا با ذهن جوونا بازی میکنین عنا ؟

شهر خواب

باس برم بخابم
عاخه چشمام داره میره !
اگه من همراهیشون نکنم ممکنه گم شَن تو شهر خواب ...

وااای سرم ...

سرم درد نمیکنه
سرم درد نمیکنه
سرم درد نمیکنه
وااای سرم ...

وااای سرم ...

میگفتن دوست تسکین درد آدمه ، باهاش که باشی فقط باشی ! حرفی نزنی ، چیزی نگی ، چیزی نخای ، فقط نیگاش کنی ، فقط حضورشو حس کنی دردات آروم میشه !
ولی کوش ؟ کوجاس ؟ پس چرا دردام هنوز هستن ؟ چرا نمیرن ؟
اصن دوست میخام چکار ؟
همین ژلوفن و دارم دیگه ، با همین حرف میزنم ، با همین درد و دل میکنم ، تو چشاش زل میزنم !
وااای سرم ...

اگه خدا رو دیدی

اگه خدا رو دیدی بگو خیلی نامردی ، این نبود رسم لوطی گری !
این نبود راه و رسم مردونگی !
که یکی و کشون کشون و به زور بیاری یه جای غریب و بعد ولش کنی به حال خودش !
تک و تنها !
بهش بگو هر کار خاستی کرد ، هر چی گفته بودی انجام داد ، ولی تو چی ؟
سر قولت موندی ؟
کارایی رو که گفته بودی انجام دادی ؟
واسه همینه که دیگه باهات نیس !
دیگه بهت فکر نمیکنه !
دیگه واسش مردی ، جسدتم آتیش زده و خاکسترتو به باد داده !

درد و دل

نمیدونم چی بگم ؟!
یعنی یاد نگرفتم !
هیشکی یادم نداده که با کسی درد و دل کنم
همیشه باید شاد باشی ، همیشه باید جک بگی و بخندی که دوستت داشته باشن !
تا وقتی که اینجوری باشی پیشت میمونن !
ولی وقتی ساکت میشی ، وقتی چیزی واسه گفتن نداری !
یا چیزی میخای بگی و راه گلوت بسته س !
یه چیزی با دستش محکم گلوتو گرفته و نمیتونی چیزی بگی !
دیگه هیشکی پیشت نمیمونه و هیشکی دوستت نداره !
فقط ازت انتظار دارن که شاد باشی و خوشحال باشی ، بگی و بخندی !
کافیه اینجوری نباشی ، همه از دور و ورت پراکنده میشن !
خودت میمونی و خودت
با مشتی خاطره
که همین خاطره هاس که بگا میدنت
نه تنهایی !

تاخیر

میگفت مشکل زود انزالی داره ، واسه همین رفت از هواپیمایی ایران بپرسه که واسه پروازاشون از چی استفاده میکنن که اینقدر با تاخیر میاد !

عکسای قدیمی

خیلی حس خوبیه دیدن عکسای قدیمی ، مرور خاطرات گذشته !
حتا اگه اون عکسا یاداور خاطرات ناخوشایند باشن ...

اسم

واسه یکی از مشتریام میخاستم کارت صادر کنم ، ولی اونقدر اسم داشت که دو خط از اسمش موند و تو کارت جا نگرفت :دی

یه تریلی اسم

بعضی از پدر مادرام هستن که عوض دادن ارث و میراث و ادب و فیلان به بچه هاشون یه تریلی اسم میدن !

کارت ملی

کارت ملی شو که میخاست نشونم بده ، دو تا کارت دیگه هم ضمیمه ش شده بود !
اسمش تو یه کارت ملی جا نشده بود :دی

ثبت احوال

باباهه رفته بوده اداره ثبت احوال که واس بچش اسم انتخاب کنه ، جوگیر میشه واسش جمله میسازه :دی

عشق تو نگاه اول

به عشق تو نگاه اول اعتقاد ندارم ، ولی وقتی آدم بعضیا رو واسه بار اول میبینه جای نیمه ی گمشده ش بد جوری درد میگیره !

باران بهاری

باران بهاری ؛
دست نوازش خداست
به تن طبیعت ...
گه مینوازد و گاه مینوازد !

دریا

دریا ؛
اونجا که آسمون با زمین پیوند میخوره !

کفشِ گل گیر دار

+ تو بارون که راه میرم کفشام گلی میشه !
- میتونی کفشی بخری که گل گیر داشته باشه !
+ :|
- :))

پیله

بعضی از پیله هاس که استعداد پروانه شدن و دارن ، بقیه خیلی زود به فنا میرن !

پیله

کرمها پیله میکنن به امید پروانه شدن !
ولی اون دیگه واسه چی پیله میکرد ؟

پیله

دست هرچی کرمه از پشت بسته بود !
بد پیله میکرد ، بد !

پیله

کرم هم کرمهای قدیم !
اون موقه ها اصلن اینجوری پیله نمیکردن !

پیله

خیلی خوب بلد بود پیله کنه !
اسمش یادم نیست ، ولی همه پروانه صداش میزدن !

پیله

اونقدر پیله کرد که العان میتونه پرورش پروانه راه بندازه !

اوضاع

همیشه اوضاعش بر وفق مراد بود ، حسرت به دل موند یه بارهم که شده اوضاع بر وفق خودش باشه !

پدر

پدر ، من از زمان بچگیم به تو احتیاج دارم ؛ بزرگتر که میشم احتیاجم هم به تو بیشتر میشه ، روز بروز این فاصله رو بیشتر کردی که العان به خلأ بی پایانی دچارم ...

گناه

در قاموس جوانمردان تعریفی از گناه وجود ندارد ، آنجا که وجدانت به درد آمد گناه کردی !
 
س: تکلیف آدمهای بی وجدان چی میشه ؟
ج: واسه اونا تکلیف روشنه ، دین گناه و مشخص میکنه !

قدمها

قدمهایش را
نمیشد شمرد
همچون نفسهایش !
نفسهایش به شماره افتاد
از بس قدمهایش
رفت و رفت
و به جایی راه نبرد

عفت و عصمت

عفتش را شوهر داد ، عصمتش را بی شوهر ... !

رابطه ی بی ربط

چه رابطه ی بی ربطی است میان دوست داشتن و دوست داشته شدن !
دوست داشتنی که دوست داشته شدنی همراه ندارد و دوست داشته شدنی که دوست داشتنی !
همینجاست که زمین را یارای جاذبه نیست و زمان را تاب مقاومت ، در هم می آویزند و به نابودی و انقطاع رابطه ها می اندیشند !

خواب

دی به خواب دیدم در مجلسی جلوس نموده بودیم و جملگی گودریان و جمعی دیگر از دوستان گرداگرد آن .
هر از چند گاهی احدی از جمع بر میخاست و نوتی را ارائه میکرد و با انگشتهای بالا آمده ی شصت دگران به نشستن تشویق .
من از این عمل خیال بد کردمی ولی کسی در آن عوالم رویا بنده را التفات نمود که این ها لایکهایی بودند دستی !
بساط کامنتهاشان هم براه بود و پس از ساخته شدن در سر قلیانها میرفت و عوض پرتقال و دو سیب و نعناع دود میشد و سبب حذیذ جمع میگشت !

( خواب دیشب - واقعی )

سفر

سفر ؛
بعضی میروند که یاد بگیرند ، بعضی دیگر میروند که از یاد ببرند !

حراف

مهمانی شام دعوت شده بود ، خیلی هم گرسنه بود !
ولی دیری نپایید که سیر شد !
مخ همه را خورده بود مردک حراف !

دوست

سر و سامان جانم هستی ای دوست
سلامم را علیکش هستی ای دوست
خدا حافظ که چون باشد کلامم
چه باک از ره ، که رهوار هستی ای دوست

من هم معتقد و متدین شده ام

تو گویی من هم معتقد و متدین شده ام ، آنقدر که دعا کرده ام احکام به ظاهر دین داران برای قتل به ظاهر کمتر دین داران به خودشان برگردد !

جواب احمقانه

عکس جدیدی رو که گرفته بودم و تو کیفم دید و ازم خواست بدمش که بهتر نیگاش کنه ، سیاه و سفید بود و گفت خیلی قشنگ شده .
پرسید : چرا عکس گرفتی ؟ چرا رنگی نگرفتی ؟
گفتم : اینو واسه قاب عکس ترحیمم گرفتم ، سیاه و سفید بهتره و شکستگی های آدم و نشون نمیده .
حرفی نزد ، هیچی نگفت ، داغ شدم ، آتیش گرفتم ، سوختم ...
مامان اشکهاش و پاک کرد !

اشک مستی

اشکی که تو مستی میریزی رو باس جمع کنی و قطره قطره سر بکشی ، پاکه ، مقدسه !
آب زمزم هم خیلی حقیره پیشش !

Tuesday, May 15, 2012

صغرا و کبرا

میگفت اینقدر صغرا و کبرا نیار ، ما خودمون پری و زری داریم !

صغرا و کبرا

صغرا و کبرا دو زن پیر حراف بودند که با حرافی مخ همه را میخوردند و به زور حرف عدلیه چی را از کرسی پایین کشیده و حرف خود را جای آن مینشاندند !

صغرا و کبرا

بعضی ها در عدلیه چنان صغرا و کبرایی می آورند که پایش بیفتد سام و نرگس و لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد را هم می آورند !

صغرا و کبرا

در عدلیه کار با حرف پیش نمیرود ، صغرا و کبرا را ساخته اند برای همین روزها دیگر !

صغرا و کبرا

آن زمان که دادگاه عدلیه بود و قاضی عدلیه چی ، صغرا و کبرا را می آوردند که در ازایشان حق به ناحق خورده شده را پس بستانند !

همون روز

همون روزی که بچه هامو دور خودم جمع کردم ، چون به هیشکدومشون اعتماد ندارم ، زنگ میزنم یکی از دوستام بیاد و یوزر و پسورد همه اکانتامو میدم با پسورد لپ تاپ و هاردای اکسترنالم ، بعد ازش میخام وختی مردم ، تا هنوز کفنم خشک نشده همه چی رو پاک کنه طوری که اثری ازش نمونه :|

دم مردن

یه روز هم دم مردنم ، همون جا که پیر مرد قصه بچه هاشو دورش جمع کرد و دست هر کدوم یکی یک دونه چوب داد ، منم بچه هامو دور خودم جمع میکنم و به هیچ کدومشون چوب نمیدم !
بهشون میگم همون لپ تاپمو بیارین ، میخام آخرین نوتمو بنویسم و بعد با خیال راحت بمیرم ، اونام هی میزنن زیر گریه و هیچ کدومم لپ تاپ منو نمیاره که نوت خدافظی مو بنویسم و ایجوری میشه که یه روز بی خدافظی از بینتون میرم :|

سقوط

احساس یک آدم سقوط کرده از طبقه پنجم آپارتمان کناری بلوک سی4 ته خیابان پانزدهم رادارم ، با این تفاوت که من سقوط نکرده ام !

دخترک

ضربه ای به دخترک زد و او را دور کرد ، گلهایش روی آسفالت خیابان و زیر لاستیکهای ماشینها پرپر شد . ضربه مهلک بود و داشت جان میداد ! دخترک به عزای وجدان او نشسته بود !

دست به سر

مردم آزار نبود ، ولی میگفت رفتم آرایشگاه و آرایشگر را دست به سر کردم !

چالش

تو زندگیش خیلی چالش داشت ، ولی هر کار میکرد نمیتونست مشکلاتشو چالش کنه !

بازارگرمی

بازارگرمی نمیکرد هیچ وقت ، بستنی فروش !

گفتمان

به گفتمان دعوت شده بودیم ، ولی ما حرفی نزدیم !
او هر چه می خواست گفتمان !

شبِ عصر حجر

خیلی خوشحال نباشیم که پیشرفت کردیم ، ما هنوز تو شبِ عصر حجر زندگی میکنیم !

دائم الغم

دائم الغم شده ام ، مثل بطری شرابی که دائم الخمر است !

رو سپید

تخته سیاه زندگی اش را موهایش رو سپید کردند !

غریق

پری دریایی صدایش میزد ؛
غرق شد وقتی میخواست با پری دریایی اش همبستر شود !

دل گرگ

کسی از دل گرگ خبر ندارد که در پس آن زوزه وحشت زا چه غمی نهفته است !

30گار

گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار گار هوس کردم !

ایرج قادری :(

جنتی سر قادری رو گول مالید !
بهش گفت که تو بهشت میخان یه فیلم سینمایی درست کنن که چارلی چاپلین و بانو نادره و ملک مطیعی و بقیه هستن ، آهنگ آخر فیلم رو هم آقامون هایده میخونه و در بدر دونبال یه کارگردان خبره میگردن !

حالش

حالش خوب نبود مثل گذشته اش ، آینده اش را چه میدانم ؟!

مست خاطرات

جرعه جرعه نوشیدم خاطرات بودنت را که دفع شود ولی از آن روز مست شده ام ، مست خاطرات !

دست بی نمک

دستم را در آب نمک خواباندم ولی افاقه نکرد ، هنوز هم دستم نمک ندارد !

نمک نشناس

کسی که نمک نشناسه همین میمونه ، حتا اگه ساعتها کلاس شناسایی انواع نمک براش بذاری !

هوس

بعد اونجاکه شاعر میفرمایند :
ز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هرچه دیده بینه دل کنه یاد
میخاد بگه :
خودشم لیلاهه رو دیده و هوس کرده که بره تو کارش !

لیلا

اونجا که شاعر می فرمایند :
لیلا لیلا لیلا لیلا رو بردن
سیا چشمون بلند بالا رو بردن
میخاد بگه :
یه لیلایی بوده با چشمان سیاه و قد بلند که ظاهرن خراب تشریف داشته ، بردنش که درستش کنن !

آگهی

استخدام مدیر فروش ، نمایندگی فوری ، خرید و فروش ماشین ، قالی شویی ممتاز ، پژو 206 خریداریم ، فروشی ...
کاش برای با هم بودن و برای لحظه ای انسان بودن هم میشد در روزنامه آگهی چاپ کرد !
استخدام یک هم صحبت ، نمایندگی فروش محبت ، خرید و فروش احساس امنیت ، زنگار زدایی از دل ، دل خوش خریداریم ، اخلاق خوب فروشی ...

پا در میانی

یک پا نداشت ، در نزاع درخت و تبر پا در میانی کرده بود !

مارش جنگ

به دستور تک درخت اقاقیای باغ گل شیپوری در خود دمید و تمرین دارکوبها برای نواختن مارش جنگ آغاز شد !

شایعه

قصد رفتن کرده بود ولی اراده ماندنش میگفت : این تصمیم شایعه ای بیش نیست !

بهترین

گاه باید برای ساختن بهترینها جدا شد ، رفت ، رفت و سوخت تا ساخت !
تا نی رو از نیستان جدا نکنی بهترین نغمه ها رو نمیتونی بسازی !

سخن چین

خشت خشت روی هم میگذاشت و دیوار شایعه را بلندتر می ساخت ، سخن چین !

اعتقادات

دیگه به چیزی اعتقاد نداشت ، پرده اعتقاداتش پاره شده بود !
به اعتقاداتش تجاوز کرده بودن !

سپر دفاعی

همیشه از دنیایش که بیرون میرفت هدفونش را در گوشش میگذاشت که برایش حکم سپر دفاعی را داشت در مقابل رگبار حرفهای مردم !

روح کرخت

چنان رفتار سرد و خشکی داشت که روحم از سوز سرمایش کرخت شده بود !

سیلی

زنگ آهنگی که با سرانگشتانش بر صورتم نواخت ماندگارتر بود از هر آهنگی که سرانگشتانش با سیم گیتار میساخت !

دماغ

اگه کسی دماغشو کرد تو زندگیت باس جوری بهش برینی که تا عمر داره بوش تو دماغش بمونه !

عقل

یه بار هم عقلشو داد دست یکی دیگه ، اونم از دستش افتاد و شکست !
هنوز که هنوزه نتونسته یه عقل درست و حسابی واسه خودش بخره !

شاه و وزیر

اون قدیما که با بچه ها شاه و وزیر بازی میکردیم ، یکی از جریمه های کسی که میباخت سیبیل بود .
از زیر دماغش با دو تا انگشت شصت محکم میکشیدیم و اون بنده خودا هم سیبیلاش همونجا در میومد ، اشکاش زودتر :دی

آغوشت

تمام گزمه های شهر هم باتوم به دست به سویم حمله ور شوند باز هم احساس آرامش و امنیت میکنم در آغوشت !

بلوا

در شهر دلم بلوا می شود از ترس هجوم ناجوانمردانه ی نگاهت !

تُنگ تَنگ

وقتی که دلت تنگ میشود ، خانه برایت تنگ میشود ، شهر برایت تنگ میشود ، دنیا برایت تنگ میشود ، تو میشوی آن ماهی که میدانی تا دریا راهی نداری ولی برای بیرون آمدن از تُنگ تَنگ هم راهی نداری ، هر چند صدای دریا را بشنوی که تو را میخواند !

بیراهه

جاده ی زندگی اش راه به جایی نداشت ، در بیراهه گم شد !

بالا خانه

بالا خانه اش تعطیل شد ، آن را اجاره داد ، ولی پسند نکردند ، پسش دادند !

کتابهای سفید

کتابهای سفید چاپ نشده می خواند ، خاطرات خوب زندگی اش بود که به چاپ نرسانده بود !

علم غیب

هیچ وقت درس نمیخواند ، می خواست علم غیب یاد بگیرد !

قانون اثاثی

دزد به خانه اش زده بود ، می خواست از این به بعد به بهترین شکل از خانه اش و اثاثیه خانه اش محافظت کند ، برای همین قانون اثاثی تدوین کرد !

سر سبز

زبانش را کَند ، می خواست سرش سبز بماند !

افکار

افکارش گرد و غبار گرفته بود ، سرش را به باد داد !

میدان غمگین

امروز که از کنارش داشتم رد میشدم ، دیدمش که یه گوشه کز کرده و با اشک تو چشماش یغضش و می خوره !
وقتی داشت با خودش حرف میزد شنیدم که می خواد خود کشی کنه !
منم بهش حق میدم ، خیلی سخت بود واسش تحمل این مصیبت نا خواسته که دیگران باعث و بانیش بودن ، که خدا لعنتشون کنه !
اینجوری واسم تعریف کرد :
بارون شدیدی میومد ، سیل راه افتاده بود ، تا کمر زیر آب رفته بود ، رو دریچه های فاضلاب دور و برش باز بود ، یه مادر بود ، تو بغلش یه بچه 2 ساله بود ، بچه از تو بغل مادر افتاده بود ، مادر دیگه تو خیابون نبود ، دریچه ی باز فاضلاب بود که اونا رو بلعید :|
دیگه بغضش ترکید ، خجالت کشیدم بیشتر از این پیشش بمونم و تو چشمای میدون کارگر نیگا کنم ، تنهاش گذاشتم با این کوله بار سنگین دردناک !

پیچاندن کلاس

نقش پیچ گوشتی در قبال پیچ را بازی میکرد برای کلاسهایش !

( مخاطب خاص دارد :دی )

خودکشی

میخواست دست به خودکشی بزند ، باید سیم لخت برق را لمس میکرد ولی تا العان لختِ کسی را لمس نکرده بود ، خجالت میکشید دست به خودکشی بزند !

هیچ

گاهی در من موجودی زندگی میکند که هیچ ش مینامند ، زندگی که نه ، با من جنگ میکند ، گاهی مغلوب و اغلب غالب !

او ...

وقتی که هیچ بر من غالب میشود ، او از شکم هیچ بیرون می آید ؛ نه ، او نیست ، خاطرات اوست ، همان قدر زنده که بود !
هنوز هم شعر هایش را برایم می خواند ، هنوز هم شگفت زده و مسرور میشوم وقتی به آنجایی از شعر میرسد که گرمی دستانم را که بر بدنش میلغزد ، هُرم نفسم را که از بناگوشش رد میشود ، مهربانی بازوانم و گرمی آتشین بوسه ام را توصیف میکند .
دیوانه ام میکند این فکر که برای کس دیگری شعر بخواند ، در آغوش کس دیگری توصیفش کند ... و اینگونه من دیوانه را رها میکند و دوباره به شکم هیچ فرو میرود و همچنان هیچ بر من غالب شده است ... !

حس

حس اون نوت هایی که تا ابد تو دفترچه یادداشت باقی می مونن !