خودا چرا رسیدگی نمیکنه عاخه ؟
اگه جای این مغزمون که گاه و بیگاه همه خاطرات و یادش میاد ، یه رم یا فلش
مموری میزاشت که هر وخ خاستیم ازش استفاده کنیم بهتر بود و مام به جونش
دوعا میکردیم ، والا !
:| یاد ختم بابابزرگم افتادم ، میدونستم دیگه پیشمون نیس ولی نمیدونستم چرا ! نمیدونستم این همه رفت و اومد واسه چیه ! ولی ما خوشحال ، از اینکه بچه ها همه دور هم جمع شدن و با هم فقط به بازی بچگونمون فکر میکردیم !
بعضیا هستن که واسه حرف زدن میخانت ، وقتی ساکت میشی و چیزی واسه گفتن نداری خیلی محترمانه میزارنت کنار ! بعضی وختا بغض آدم و خفه میکنه و هیچی نمیتونه بگه ...
یه زمانی بعضی از مردا راجه به رابطشون با جنس مخالف با عقلشون تصمیم میگرفتن ، بعضیام با دلشون ! اما العان نه با عقلشون تصمیم میگیرن نه با دلشون ، تصمیم گیری رو سپردن به *دل با یه واو داخلش* :دی
اون موقه ها در دشوییه دانشگامون جوری بود که از بیرون با یه سکه راحت میشد بازش کرد ، فاصله هم داشت سنگش از در چند باری بچه ها رو اینجوری خفت کرده بودیم و کلی خندیده بودیم !
یه روز یکی از بچه ها رفت دشویی و ما هم یواش پشت سرش وارد شدیم ، با سکه
در و که باز کردم و آماده ترکیدن بودم که یهو سرجام خشک شدم با دیدن اون
صحنه ! در و که باز کردم بجای دوستم استاد تو دشویی بود با دیدنش آب
شدم و رفتم تو زمین ، اصن نمیدونم چی شد که جم شدم ! بیرون که اومدم همه رو
زمین افتاده بودن و شیکمشون تو دستشون بود ! در و اشتباه باز کرده بودم :دی بعد از اون هیچ وخت از این کارا نکردم و نخاهم کرد :پی
یه بار از جلوی یه شرکت رد شدم ، سردرشو خوندم نوشته بود : " شرکت تعاونی آهن کاران " یه فکرایی پیش خودم کردم و رفتم که مشغول کار شم ! یه تیکه آهن پیدا کردم و رفتم تو باغچه خونمون کاشتمش ، هرچی واستادم هیچی سبز نکرد ! با برنامه ریزی که کرده بودم میخاستم آهن کار نمونه شم ! ولی نشد که بشه ! این چه اسمیه که واسه شرکتتون میذارین ؟ خو چرا با ذهن جوونا بازی میکنین عنا ؟
میگفتن دوست
تسکین درد آدمه ، باهاش که باشی فقط باشی ! حرفی نزنی ، چیزی نگی ، چیزی
نخای ، فقط نیگاش کنی ، فقط حضورشو حس کنی دردات آروم میشه ! ولی کوش ؟ کوجاس ؟ پس چرا دردام هنوز هستن ؟ چرا نمیرن ؟ اصن دوست میخام چکار ؟ همین ژلوفن و دارم دیگه ، با همین حرف میزنم ، با همین درد و دل میکنم ، تو چشاش زل میزنم ! وااای سرم ...
اگه خدا رو دیدی بگو خیلی نامردی ، این نبود رسم لوطی گری ! این نبود راه و رسم مردونگی ! که یکی و کشون کشون و به زور بیاری یه جای غریب و بعد ولش کنی به حال خودش ! تک و تنها ! بهش بگو هر کار خاستی کرد ، هر چی گفته بودی انجام داد ، ولی تو چی ؟ سر قولت موندی ؟ کارایی رو که گفته بودی انجام دادی ؟ واسه همینه که دیگه باهات نیس ! دیگه بهت فکر نمیکنه ! دیگه واسش مردی ، جسدتم آتیش زده و خاکسترتو به باد داده !
نمیدونم چی بگم ؟! یعنی یاد نگرفتم ! هیشکی یادم نداده که با کسی درد و دل کنم همیشه باید شاد باشی ، همیشه باید جک بگی و بخندی که دوستت داشته باشن ! تا وقتی که اینجوری باشی پیشت میمونن ! ولی وقتی ساکت میشی ، وقتی چیزی واسه گفتن نداری ! یا چیزی میخای بگی و راه گلوت بسته س ! یه چیزی با دستش محکم گلوتو گرفته و نمیتونی چیزی بگی ! دیگه هیشکی پیشت نمیمونه و هیشکی دوستت نداره ! فقط ازت انتظار دارن که شاد باشی و خوشحال باشی ، بگی و بخندی ! کافیه اینجوری نباشی ، همه از دور و ورت پراکنده میشن ! خودت میمونی و خودت با مشتی خاطره که همین خاطره هاس که بگا میدنت نه تنهایی !
پدر ،
من از زمان بچگیم به تو احتیاج دارم ؛ بزرگتر که میشم احتیاجم هم به تو
بیشتر میشه ، روز بروز این فاصله رو بیشتر کردی که العان به خلأ بی پایانی
دچارم ...
چه رابطه ی بی ربطی است میان دوست داشتن و دوست داشته شدن ! دوست داشتنی که دوست داشته شدنی همراه ندارد و دوست داشته شدنی که دوست داشتنی ! همینجاست که زمین را یارای جاذبه نیست و زمان را تاب مقاومت ، در هم می آویزند و به نابودی و انقطاع رابطه ها می اندیشند !
دی به خواب دیدم در مجلسی جلوس نموده بودیم و جملگی گودریان و جمعی دیگر از دوستان گرداگرد آن . هر از چند گاهی احدی از جمع بر میخاست و نوتی را ارائه میکرد و با انگشتهای بالا آمده ی شصت دگران به نشستن تشویق . من از این عمل خیال بد کردمی ولی کسی در آن عوالم رویا بنده را التفات نمود که این ها لایکهایی بودند دستی ! بساط کامنتهاشان هم براه بود و پس از ساخته شدن در سر قلیانها میرفت و عوض پرتقال و دو سیب و نعناع دود میشد و سبب حذیذ جمع میگشت !
عکس جدیدی رو که گرفته بودم و تو کیفم دید و ازم خواست بدمش که بهتر نیگاش کنه ، سیاه و سفید بود و گفت خیلی قشنگ شده . پرسید : چرا عکس گرفتی ؟ چرا رنگی نگرفتی ؟ گفتم : اینو واسه قاب عکس ترحیمم گرفتم ، سیاه و سفید بهتره و شکستگی های آدم و نشون نمیده . حرفی نزد ، هیچی نگفت ، داغ شدم ، آتیش گرفتم ، سوختم ... مامان اشکهاش و پاک کرد !
همون روزی که
بچه هامو دور خودم جمع کردم ، چون به هیشکدومشون اعتماد ندارم ، زنگ میزنم
یکی از دوستام بیاد و یوزر و پسورد همه اکانتامو میدم با پسورد لپ تاپ و
هاردای اکسترنالم ، بعد ازش میخام وختی مردم ، تا هنوز کفنم خشک نشده همه
چی رو پاک کنه طوری که اثری ازش نمونه :|
یه روز هم دم
مردنم ، همون جا که پیر مرد قصه بچه هاشو دورش جمع کرد و دست هر کدوم یکی
یک دونه چوب داد ، منم بچه هامو دور خودم جمع میکنم و به هیچ کدومشون چوب
نمیدم ! بهشون میگم همون لپ تاپمو بیارین ، میخام آخرین نوتمو بنویسم و
بعد با خیال راحت بمیرم ، اونام هی میزنن زیر گریه و هیچ کدومم لپ تاپ منو
نمیاره که نوت خدافظی مو بنویسم و ایجوری میشه که یه روز بی خدافظی از
بینتون میرم :|
ضربه ای به
دخترک زد و او را دور کرد ، گلهایش روی آسفالت خیابان و زیر لاستیکهای
ماشینها پرپر شد . ضربه مهلک بود و داشت جان میداد ! دخترک به عزای وجدان
او نشسته بود !
جنتی سر قادری رو گول مالید !
بهش گفت که تو بهشت میخان یه فیلم سینمایی درست کنن که چارلی چاپلین و
بانو نادره و ملک مطیعی و بقیه هستن ، آهنگ آخر فیلم رو هم آقامون هایده
میخونه و در بدر دونبال یه کارگردان خبره میگردن !
اونجا که شاعر می فرمایند : لیلا لیلا لیلا لیلا رو بردن سیا چشمون بلند بالا رو بردن میخاد بگه : یه لیلایی بوده با چشمان سیاه و قد بلند که ظاهرن خراب تشریف داشته ، بردنش که درستش کنن !
استخدام مدیر فروش ، نمایندگی فوری ، خرید و فروش ماشین ، قالی شویی ممتاز ، پژو 206 خریداریم ، فروشی ... کاش برای با هم بودن و برای لحظه ای انسان بودن هم میشد در روزنامه آگهی چاپ کرد ! استخدام یک هم صحبت ، نمایندگی فروش محبت ، خرید و فروش احساس امنیت ، زنگار زدایی از دل ، دل خوش خریداریم ، اخلاق خوب فروشی ...
اون قدیما که با بچه ها شاه و وزیر بازی میکردیم ، یکی از جریمه های کسی که میباخت سیبیل بود . از زیر دماغش با دو تا انگشت شصت محکم میکشیدیم و اون بنده خودا هم سیبیلاش همونجا در میومد ، اشکاش زودتر :دی
وقتی که دلت
تنگ میشود ، خانه برایت تنگ میشود ، شهر برایت تنگ میشود ، دنیا برایت تنگ
میشود ، تو میشوی آن ماهی که میدانی تا دریا راهی نداری ولی برای بیرون
آمدن از تُنگ تَنگ هم راهی نداری ، هر چند صدای دریا را بشنوی که تو را
میخواند !
امروز که از کنارش داشتم رد میشدم ، دیدمش که یه گوشه کز کرده و با اشک تو چشماش یغضش و می خوره ! وقتی داشت با خودش حرف میزد شنیدم که می خواد خود کشی کنه ! منم بهش حق میدم ، خیلی سخت بود واسش تحمل این مصیبت نا خواسته که دیگران باعث و بانیش بودن ، که خدا لعنتشون کنه ! اینجوری واسم تعریف کرد :
بارون شدیدی میومد ، سیل راه افتاده بود ، تا کمر زیر آب رفته بود ، رو
دریچه های فاضلاب دور و برش باز بود ، یه مادر بود ، تو بغلش یه بچه 2 ساله
بود ، بچه از تو بغل مادر افتاده بود ، مادر دیگه تو خیابون نبود ، دریچه ی
باز فاضلاب بود که اونا رو بلعید :| دیگه بغضش ترکید ، خجالت کشیدم
بیشتر از این پیشش بمونم و تو چشمای میدون کارگر نیگا کنم ، تنهاش گذاشتم
با این کوله بار سنگین دردناک !
وقتی که هیچ بر من غالب میشود ، او از شکم هیچ بیرون می آید ؛ نه ، او نیست ، خاطرات اوست ، همان قدر زنده که بود !
هنوز هم شعر هایش را برایم می خواند ، هنوز هم شگفت زده و مسرور میشوم
وقتی به آنجایی از شعر میرسد که گرمی دستانم را که بر بدنش میلغزد ، هُرم
نفسم را که از بناگوشش رد میشود ، مهربانی بازوانم و گرمی آتشین بوسه ام را
توصیف میکند . دیوانه ام میکند این فکر که برای کس دیگری شعر بخواند ،
در آغوش کس دیگری توصیفش کند ... و اینگونه من دیوانه را رها میکند و
دوباره به شکم هیچ فرو میرود و همچنان هیچ بر من غالب شده است ... !