Tuesday, May 15, 2012

او ...

وقتی که هیچ بر من غالب میشود ، او از شکم هیچ بیرون می آید ؛ نه ، او نیست ، خاطرات اوست ، همان قدر زنده که بود !
هنوز هم شعر هایش را برایم می خواند ، هنوز هم شگفت زده و مسرور میشوم وقتی به آنجایی از شعر میرسد که گرمی دستانم را که بر بدنش میلغزد ، هُرم نفسم را که از بناگوشش رد میشود ، مهربانی بازوانم و گرمی آتشین بوسه ام را توصیف میکند .
دیوانه ام میکند این فکر که برای کس دیگری شعر بخواند ، در آغوش کس دیگری توصیفش کند ... و اینگونه من دیوانه را رها میکند و دوباره به شکم هیچ فرو میرود و همچنان هیچ بر من غالب شده است ... !

No comments:

Post a Comment