Tuesday, May 15, 2012

میدان غمگین

امروز که از کنارش داشتم رد میشدم ، دیدمش که یه گوشه کز کرده و با اشک تو چشماش یغضش و می خوره !
وقتی داشت با خودش حرف میزد شنیدم که می خواد خود کشی کنه !
منم بهش حق میدم ، خیلی سخت بود واسش تحمل این مصیبت نا خواسته که دیگران باعث و بانیش بودن ، که خدا لعنتشون کنه !
اینجوری واسم تعریف کرد :
بارون شدیدی میومد ، سیل راه افتاده بود ، تا کمر زیر آب رفته بود ، رو دریچه های فاضلاب دور و برش باز بود ، یه مادر بود ، تو بغلش یه بچه 2 ساله بود ، بچه از تو بغل مادر افتاده بود ، مادر دیگه تو خیابون نبود ، دریچه ی باز فاضلاب بود که اونا رو بلعید :|
دیگه بغضش ترکید ، خجالت کشیدم بیشتر از این پیشش بمونم و تو چشمای میدون کارگر نیگا کنم ، تنهاش گذاشتم با این کوله بار سنگین دردناک !

No comments:

Post a Comment