Thursday, June 28, 2012

خواب

به ظهر داغ تابستانی به کویر اندر شدم در رکاب جمعی از یاران !
بنزین مرکب همی ته کشیدی و عنان حیوان از کف بدادیم و به بیابان رهاش نمودیم .
به راه روان شدیم در زیر زورآزمایی آفتاب زورمند ، به سان جدال کاه با کوه !
پس از چند ساعت راه پیمایی هوش از کف بدادیم و از حال برفتیم و به خوابی افتادیم بس عمیق ، چونان که گویی از بدو خلقت در خواب بودیم .
به ناگاه پیری سیه چرده با تن پوشی سفید و هاله ای درخشان از خواب بیدارمان نمود .
به آن جبروت نظری انداخته و اسم و رسم او را جویا شدیم که خود را بیابان گردی از آبادی های همین حوالی معرفی نمود .
کمی آن طرف تر که رفت دیگر از آن هاله نور خبری نبود . هاله تلاءلوء انوار خورشید بود که از پشتش که سعی بر این داشت که آفتاب با نگاه نافذش گزندی به ما نزند نمایان میشد .
جرعه ای آب درخواست کردیم که مهربانانه و بی منت به رسم مهمان نوازان خونگرم گرم نشین کوزه ای از خورجینی که روی دوش داشت بیرون آورد و به ما داد . کوزه از آنها بود که از خاک قلب عاشقان بود و از خاک دست نویسندگان بود و از خاک چشم دنیاداران بود و از خاک سر پادشاهان .
کوزه را بالا آوردم به نیت نوشیدن و درکردن تشنگی از تن . صداهایی به گوش میرسید ، خوب گوش فرا دادم ، جملگی صدایم میکردند . گوئیا عاشقان و نویسندگان و دنیا داران و پادشاهان همه و همه به سخن آمده بودند و مرا میخواندند .
تشنگی طاقت از کفم ربوده بود ، وقعی ننهادم و سعی در نوشیدن آب کردم . کوزه را که به لبهای خشکم نزدیک کردم ، ناگهان شکست و هزار تکه شد ، چشمانم را بستم از بیم آسیب چشم . صورتم خیس شد از آبی که از کوزه سرازیر شده بود .
چشمانم را که باز نمودم مادر بالای سرم ایستاده بود و با صدای همانها که شنیده بودم صدایم میزد و لیوان آب خالی در دستش .
ساعت 7 صبح بود !

No comments:

Post a Comment