دسته گلت را به آب بده ، فقط اوست که می تواند گلها را از پسِ این همه انتظار ، شاداب به مقصد برساند !
Thursday, June 28, 2012
رابطه ی غم انگیز
بعضی از
وسایل و اشیای دور و بر ِ ما هستند که خیلی با آنها کار می کنیم و دوستشان
داریم ، و در بعضی موارد روی آنها غیرت هم داریم و نمی گذاریم کسی به آنها
دست بزند !
تا اینکه چشم ِ حسود ِ روزگار دیدن ِ این رابطه را تاب نمی آورد و ما به حکم قضا و قدر می رویم و یک تازه ترش را می خریم و آن که زمانی خیلی دوستش داشتیم و نمی گذاشتیم احدی نگاهش کند و به آن دست بزند ، از چشم می افتد !
و این در مورد آدمها هم صدق می کند و همین خیلی غم انگیز است !
تا اینکه چشم ِ حسود ِ روزگار دیدن ِ این رابطه را تاب نمی آورد و ما به حکم قضا و قدر می رویم و یک تازه ترش را می خریم و آن که زمانی خیلی دوستش داشتیم و نمی گذاشتیم احدی نگاهش کند و به آن دست بزند ، از چشم می افتد !
و این در مورد آدمها هم صدق می کند و همین خیلی غم انگیز است !
کامِ تلخ
دیگر شیرینیِ زبانت را کامِ تلخم از یاد برده است ، به تلخیِ سیگار خو کرده از وقتی لبهایت را ندارد !
فیلم ها و عکسهای قدیمی
فیلم ها و عکسهای قدیمی رو باس یه جا نیگه داری کنیم که هیچ وقت خراب نشن !
هیچ خط و خراشی هم روشون نیوفته !
این لامصب ها بد آدم و به گا میدن ، در عین حال حالشون و خوب می کنه !
داشتم فیلم برگشتن از سفر حج مادر جون و پدربزرگم و می دیدم ، واسه سال 73 بود .
آدمها و قیافه ها و تیپها شون و که می دیدم رو لبم خنده بود و تو چشمم گریه !
خنده از بابت تیپ های اون موقه و گریه واسه یاد اونایی که خاطره شدن !
هیچ خط و خراشی هم روشون نیوفته !
این لامصب ها بد آدم و به گا میدن ، در عین حال حالشون و خوب می کنه !
داشتم فیلم برگشتن از سفر حج مادر جون و پدربزرگم و می دیدم ، واسه سال 73 بود .
آدمها و قیافه ها و تیپها شون و که می دیدم رو لبم خنده بود و تو چشمم گریه !
خنده از بابت تیپ های اون موقه و گریه واسه یاد اونایی که خاطره شدن !
پیله ی تنهایی
آدمها رو تنها نذارین ، کارشون به جایی می کشه که یادشون میره خدا به اونام دل و روح داده که دل بدن و دل بگیرن و زندگی کنن !
پیله ی تنهایی شون و قبل از اینکه اون تو خفه شن بشکافین و نجاتشون بدین !
پیله ی تنهایی شون و قبل از اینکه اون تو خفه شن بشکافین و نجاتشون بدین !
ترک کردن
یه موقعی با یه دختری دوست بودم که هر وقت باهاش حرفم میشد و بحث میکردیم ، زودی می گفت بای فور اِوِر !
این و که میشنیدم عین خیالم نبود ، خودش بعد از چند وقت برمی گشت .
تا اینکه یه روز نفهمیدم چی شد !
رفت ، واسه همیشه رفت ، رفت و پشت سرش رو هم نیگا نکرد ، دیگه برنگشت !
این بار رفتم دنبالش ، گشتم دنبالش ، نبود ، واسه همیشه رفته بود !
اونی که می گه میرم ، میخواد یکی جلوش و بگیره که نذاره بره ولی اونی که میخواد بره ، میره !
این و که میشنیدم عین خیالم نبود ، خودش بعد از چند وقت برمی گشت .
تا اینکه یه روز نفهمیدم چی شد !
رفت ، واسه همیشه رفت ، رفت و پشت سرش رو هم نیگا نکرد ، دیگه برنگشت !
این بار رفتم دنبالش ، گشتم دنبالش ، نبود ، واسه همیشه رفته بود !
اونی که می گه میرم ، میخواد یکی جلوش و بگیره که نذاره بره ولی اونی که میخواد بره ، میره !
فرفره
بچه تر که
بودیم ، فرفره درست می کردیم با کاغذ و با یک سوزن ته ِ یک چوب وصلش می
کردیم و خوشحال و خندان از پِی اش می دویدیم ، آن فرفره هم هِی می چرخید و
هِی می چرخید !
آن روزها ایام به کام بود !
بزرگتر که شدیم ، روزگار ما هم هِی چرخید و هِی چرخید !
باز هم به دنبال چیزی می دویدیم ، اما نه فرفره ای در کار بود و نه خنده ای به لب !
آن روزها ایام به کام بود !
بزرگتر که شدیم ، روزگار ما هم هِی چرخید و هِی چرخید !
باز هم به دنبال چیزی می دویدیم ، اما نه فرفره ای در کار بود و نه خنده ای به لب !
احساس
احساس آدما
وصله به یه چشمه نا متناهی ، ممکنه که واسه چند وقت هم یه چیز بزرگ ، یه
نفرت عمیق !راه چشمه رو بند بیاره ولی اون احساس پاک و پاک کننده اون زیر
جریان داره ، تموم نشده ، زنده س !
بوی تنهایی
تنهایی گاهی
بوی " پای 3 روز در کفش مانده " میدهد ، وقتی کفشت را در می آوری و رو که
برمیگردانی می بینی " همه رفتند کسی دور و برت نیست " :دی
ریموو
پانصد ، ششصد
یا بیشتر هم اگر دوست در لیست فیسبوکت داشته باشی باز هم دلت رضا نمیدهد
به دمی آنجا ماندن ، وقتی او از فیسبوکش ریمووت کرده باشد ؛ از زندگی اش
حتا !
غریق نجات
دفترچه یادداشتِ باز و قلمِ تراشیده ، روی میز کامپیوتر !
همین ها غریق نجاتند وقتی از آبشار اینترنت به اعماق یاد تو فرو میروم و دست و پا زدنم را هیچ بیننده ای نمی بیند !
همین ها غریق نجاتند وقتی از آبشار اینترنت به اعماق یاد تو فرو میروم و دست و پا زدنم را هیچ بیننده ای نمی بیند !
چمدان
چمدانت را بستی که بروی
که دور شوی و مرا ...
بی انصاف کمی آرام تر
من تاب این همه دوری از دل ندارم
آخر دل مرا هم گوشه چمدان دلت
با خود بردی !
که دور شوی و مرا ...
بی انصاف کمی آرام تر
من تاب این همه دوری از دل ندارم
آخر دل مرا هم گوشه چمدان دلت
با خود بردی !
رجوع
وقتی که یه بار کسی رو ترک میکنین ، اگه وابسته تون باشه داغون میشه ، از هم میپاشه !
ولی اگه برگشتین و قبولتون کرد دیگه سعی نکنین این کار و تکرار کنین ؛ که خوردش کنین که بهش صدمه بزنین . چون یه بار واسش مُردین . و کسی که یه بار به عزاش نشستن ، دوباره این کار و واسش نمیکنن !
ولی اگه برگشتین و قبولتون کرد دیگه سعی نکنین این کار و تکرار کنین ؛ که خوردش کنین که بهش صدمه بزنین . چون یه بار واسش مُردین . و کسی که یه بار به عزاش نشستن ، دوباره این کار و واسش نمیکنن !
خواب
خود را به خواب زده ام
که خواب از شرم نگاه اشک بارم
مرا با خود ببرد
ببرد و برساند
به آنجا که تو
ملکه سرزمینش هستی
که اگر بار دهی
یک بار دیگر ببینمت !
که خواب از شرم نگاه اشک بارم
مرا با خود ببرد
ببرد و برساند
به آنجا که تو
ملکه سرزمینش هستی
که اگر بار دهی
یک بار دیگر ببینمت !
خواب
به ظهر داغ تابستانی به کویر اندر شدم در رکاب جمعی از یاران !
بنزین مرکب همی ته کشیدی و عنان حیوان از کف بدادیم و به بیابان رهاش نمودیم .
به راه روان شدیم در زیر زورآزمایی آفتاب زورمند ، به سان جدال کاه با کوه !
پس از چند ساعت راه پیمایی هوش از کف بدادیم و از حال برفتیم و به خوابی افتادیم بس عمیق ، چونان که گویی از بدو خلقت در خواب بودیم .
به ناگاه پیری سیه چرده با تن پوشی سفید و هاله ای درخشان از خواب بیدارمان نمود .
به آن جبروت نظری انداخته و اسم و رسم او را جویا شدیم که خود را بیابان گردی از آبادی های همین حوالی معرفی نمود .
کمی آن طرف تر که رفت دیگر از آن هاله نور خبری نبود . هاله تلاءلوء انوار خورشید بود که از پشتش که سعی بر این داشت که آفتاب با نگاه نافذش گزندی به ما نزند نمایان میشد .
جرعه ای آب درخواست کردیم که مهربانانه و بی منت به رسم مهمان نوازان خونگرم گرم نشین کوزه ای از خورجینی که روی دوش داشت بیرون آورد و به ما داد . کوزه از آنها بود که از خاک قلب عاشقان بود و از خاک دست نویسندگان بود و از خاک چشم دنیاداران بود و از خاک سر پادشاهان .
کوزه را بالا آوردم به نیت نوشیدن و درکردن تشنگی از تن . صداهایی به گوش میرسید ، خوب گوش فرا دادم ، جملگی صدایم میکردند . گوئیا عاشقان و نویسندگان و دنیا داران و پادشاهان همه و همه به سخن آمده بودند و مرا میخواندند .
تشنگی طاقت از کفم ربوده بود ، وقعی ننهادم و سعی در نوشیدن آب کردم . کوزه را که به لبهای خشکم نزدیک کردم ، ناگهان شکست و هزار تکه شد ، چشمانم را بستم از بیم آسیب چشم . صورتم خیس شد از آبی که از کوزه سرازیر شده بود .
چشمانم را که باز نمودم مادر بالای سرم ایستاده بود و با صدای همانها که شنیده بودم صدایم میزد و لیوان آب خالی در دستش .
ساعت 7 صبح بود !
بنزین مرکب همی ته کشیدی و عنان حیوان از کف بدادیم و به بیابان رهاش نمودیم .
به راه روان شدیم در زیر زورآزمایی آفتاب زورمند ، به سان جدال کاه با کوه !
پس از چند ساعت راه پیمایی هوش از کف بدادیم و از حال برفتیم و به خوابی افتادیم بس عمیق ، چونان که گویی از بدو خلقت در خواب بودیم .
به ناگاه پیری سیه چرده با تن پوشی سفید و هاله ای درخشان از خواب بیدارمان نمود .
به آن جبروت نظری انداخته و اسم و رسم او را جویا شدیم که خود را بیابان گردی از آبادی های همین حوالی معرفی نمود .
کمی آن طرف تر که رفت دیگر از آن هاله نور خبری نبود . هاله تلاءلوء انوار خورشید بود که از پشتش که سعی بر این داشت که آفتاب با نگاه نافذش گزندی به ما نزند نمایان میشد .
جرعه ای آب درخواست کردیم که مهربانانه و بی منت به رسم مهمان نوازان خونگرم گرم نشین کوزه ای از خورجینی که روی دوش داشت بیرون آورد و به ما داد . کوزه از آنها بود که از خاک قلب عاشقان بود و از خاک دست نویسندگان بود و از خاک چشم دنیاداران بود و از خاک سر پادشاهان .
کوزه را بالا آوردم به نیت نوشیدن و درکردن تشنگی از تن . صداهایی به گوش میرسید ، خوب گوش فرا دادم ، جملگی صدایم میکردند . گوئیا عاشقان و نویسندگان و دنیا داران و پادشاهان همه و همه به سخن آمده بودند و مرا میخواندند .
تشنگی طاقت از کفم ربوده بود ، وقعی ننهادم و سعی در نوشیدن آب کردم . کوزه را که به لبهای خشکم نزدیک کردم ، ناگهان شکست و هزار تکه شد ، چشمانم را بستم از بیم آسیب چشم . صورتم خیس شد از آبی که از کوزه سرازیر شده بود .
چشمانم را که باز نمودم مادر بالای سرم ایستاده بود و با صدای همانها که شنیده بودم صدایم میزد و لیوان آب خالی در دستش .
ساعت 7 صبح بود !
باد
باد را در آغوش خواهم کشید
که عطر موی تو را میدهد
که از گندمزار موهات گذشته
که تو را
با خود به من رسانده
عطر تو را ...
یاد تو را ...
که عطر موی تو را میدهد
که از گندمزار موهات گذشته
که تو را
با خود به من رسانده
عطر تو را ...
یاد تو را ...
حال من
چرا نمی فهمند حال مرا
برگهای درخت
که ایستاده
به هلهله و شادی
این سو و آن سو میچرخند
به کدامین ساز ؟
اینجا فقط سوز است
که می لرزاند !
برگهای درخت
که ایستاده
به هلهله و شادی
این سو و آن سو میچرخند
به کدامین ساز ؟
اینجا فقط سوز است
که می لرزاند !
ماندگار
چه مانا ! چه ماندگار !
تو که میخواستی بروی چرا بوی عطرت را
که خاطره شد
که ماندگار شد
که خودِ تو شد
نبردی ؟
تو که میخواستی بروی چرا بوی عطرت را
که خاطره شد
که ماندگار شد
که خودِ تو شد
نبردی ؟
بی باک
دیگر بی باک شده بود ، آنقدر که در رانندگی ترس به خود راه نداد و بعد از تصادف باک موتورش به گوشه ای پرت شد !
Subscribe to:
Posts (Atom)