Tuesday, May 15, 2012

دم مردن

یه روز هم دم مردنم ، همون جا که پیر مرد قصه بچه هاشو دورش جمع کرد و دست هر کدوم یکی یک دونه چوب داد ، منم بچه هامو دور خودم جمع میکنم و به هیچ کدومشون چوب نمیدم !
بهشون میگم همون لپ تاپمو بیارین ، میخام آخرین نوتمو بنویسم و بعد با خیال راحت بمیرم ، اونام هی میزنن زیر گریه و هیچ کدومم لپ تاپ منو نمیاره که نوت خدافظی مو بنویسم و ایجوری میشه که یه روز بی خدافظی از بینتون میرم :|

No comments:

Post a Comment